به این میگن .../salemandish.com

به این میگن نشون دادن زیبای یک مفهوم ذهنی در قالب فیلم در سریال قهرمانان

اگه میشد سریال های تولیدی ایرانی هم کمی پرمحتوا تر از این هایی که هست میشد چقدر ما شاهد افکار و رفتار و فرهنگ عالی تری در بین مردم مون بودیم. 

درحالیکه اکثر مردم به ظواهر فیلم ها (بخصوص فیلم های هالیوودی) نگاه می کنند من تلاش می کنم که اونها را با لذت درک عمیق مفاهیم فیلم آشنا کنم و با کسانیکه مثل خودم علاقه به عمق مفاهیم فیلم ها دارن دانسته ها و برداشت هام رو شریک بشم.

عصر روز دوشنبه 8 فروردین سال 1390 درحالیکه برای رفتن به عید دیدنی آماده میشدیم، برنامه شبکه اول "سینما یک" را می دیدم و به نظرات منتقد سینما جناب آقای سعیدمستغاثی و کارشناس مجری برنامه جناب آقای کوروش سلیمانی نگاه می کردم، اگرچه انتظار داشتم بیشتر از این به حرف همدیگه گوش بدهند و به حرف های هم هجوم نیارند ولی باتمرکز به وجوه مثبت اون برنامه شنیدم که از داشتن صحنه های مردمانی با قدرتهای عجیب ماورایی که در سیستم هالیوودی ساخته میشه بیشترصحبت می کردند.

درباره فیلم هایی مثل مکس پین،ایکس من،قهرمانان،شگفت انگیزها، بت من و امثال اینها.

پس درنظرگرفتم درباره یکی از قسمت های فیلم قهرمانان، کمی عمیق تر در وبلاگم بنویسم، به این امید که بتونم در فضای رشد هموطنانم برای درک عمیق تر مفاهیم این فیلم ها مشارکتی داشته باشم و با بقیه عزیزان علاقمند در این حوزه نیز بیشتر آشنا شوم.

تصمیم گرفتم از فصل هفده سریال قهرمانان "با نام دیوار" شروع کنم.

به آدرس:  S:4/E:18

" Chapter seventeen of heroes   " the wall

 

 در این قسمت، داستان اینه که : مت پارکمن

 

 داخل ذهن سایلار نفوذ می کنه

 

 و اون را داخل کابوس وحشتناکش گیرمی اندازه، در نتیجه اون توی دنیای ذهنی خودش گیر می افته. در یک جهانی که همه قدرتها را داره ولی در عذابه چونکه  خودش تک و تنهاست.

در این شرایط بخاطر اینکه تنهاست و کسی نیست که بتونه آزارش بده در درون خودش با آشفتگی های قبلیش خودشو آزار میده.

پیتر می خواد اون را از این زندان ذهنیش آزاد کنه، ولی مت می ترسه که نکنه خودش هم اونجا گیر کنه

پیتر در جهنم ذهنی سایلار گیرمی افته.

در این جهنم اون فردی تنهاست که تعمیرکار ساعته.

پیتر میگه : برای بیرون آوردنت از اینجا اومدم

ولی سایلار میگه : این غیر ممکنه، من سه ساله دارم تلاش می کنم از اینجا دربیام ولی نمیشه.

پیتر میگه : تو فقط سه ساعته که اینجایی

و سایلار "در ناباوری کامل" بهش میگه : تو واقعی نیستی،این فقط ساخته ذهنمه و این مغزمه که داره منا بازی میده،این قسمتی از مجازات منه و در این فضای ذهنی اون را دشمن می بینه و میگه نمی گذارم آزارم بدی.اگه دنبالم بیای میکشمت و ازش فرار میکنه.

پیتر میگه: آروم باش من دارم حقیقت رو بهت میگم، من اومدم از اینجا ببرمت بیرون و سایلار علاقمند میشه که بدونه چرا مرتباٌ داره اینو بهش میگه.

پیتر شروع میکنه به گفتن آخرین اتفاقاتی که برای سایلار افتاده تا به اینجا رسیده که اون حس میکنه مواردی از اعماق ذهنش در خونه مت پارکمن داره یادش میاد.

و در ادامه پیتر از آخرین خاطرات ذهنی اش می پرسه.

سایلار میگه : می خواستم زندگیم تغییر کنه، چونکه از پیش بینی زندگی در تنهاییش می ترسید.

پیتر میگه : من قدرت فردی را که تو رو تونسته اینجا بیاره گرفتم و حالا می تونم تو را از اینجا ببرم.

سایلار "که تا اینجای سریال نمادی از شرارت بوده"

از پیتر "که نمادی از انسانی خیرخواه و مثبت بوده" باتعجب ازش می پرسه : چرا می خواد نجاتش بده درحالیکه برادرش را کشته؟ و پیتر میگه چون می خوام کمکم کنی.

برای اثبات حرفش میگه: می تونستم همین جا بگذارم بمونی تا بپوسی ولی بهش میگه اومدم که اون دختری که دوستش دارم را نجاتش بدیم و بهش می فهمونه که نجات اون یعنی نجات هزاران انسان.

سایلار اگرچه از این وضعیت ناراحته و می خواد از این جهنم ذهنیش رها بشه ولی با شناختی که از خودش داره میگه : من اونی نیستم که نجات دهنده باشم.

پیتر با تکیه برشهودی که در خواب دیده و به درست بودنش ایمان داره میگه تو " نجات دهنده" هستی و می تونی.

سایلار وسیله ای که برای کشتن پیتر دستش گرفته را رها می کنه و میگه واقعاٌ فکر میکنی می تونی ما را از اینجا ببری بیرون.

درحالیکه می خواد ایمان پیتر را در عمل تست کنه میگه تلاش کن، زودباش ...

پیتر با استفاده از قدرتی که از مت و ناکامورا گرفته تلاش می کنه ولی اتفاقی نمی افته و سایلار میگه ما برای همیشه اینجا گیرافتادیم.

مدتی در حس و حال ناراحتی میگذره و درجایی که هردوی اونها می خواهند از آنجا بروند، پیتر به سایلار میگه : باید تمرکز کنی تا بتونیم از اینجا خارج بشیم.

سایلار طبق معمول درفضای منفی ذهنی به پیتر میگه : اون دختر و بقیه مردم همه مردن به غیر از من و تو .

پیتر میگه تنها چیزی که واقعیه ماییم.

سایلار عصبانیتش را از بابت ناراضی بودن از ماندن در این جهنم ذهنی به پیتر اعلام می کنه

و پیتر میگه : تو نمی خوای از اینجا بری بیرون.

سالار میگه : شاید من لایق اینهمه تنهایی باشم. این پوچی را نتیجه اعمال قبلیش میدونه.

پیتر میگه : تو لایق این وضعیت "عذاب آور" بودی ولی اگه میخوای "دیگه" الان از این فضا بیای بیرون باید به من کمک کنی.

سایلار کیفش رو می اندازه و نشون میده که الان در برابر توصیه های پیتر تسلیمه.

پیتر وارد فضای ذهنی سایلار شد بانیت کمک رسوندن به معشوقش و برای زنده موندن بقیه آدم ها و حالا یا باید سایلار را متقاعد کنه که به او کمک کنه یا مجبوره باهاش توی اون زندان ذهنی بمونه.

وقتی هردو برای خروج از اون محل متحد میشن ناگهان دیواری را می بینند که اگه از اون رد بشن به فضای آزادی می رسن.

پیتر "به تنهایی" درحال کوبیدن پتک به دیواره درحالیکه سایلار هیچ کمک فیزیکی نمی کنه بهش میگه: باید چیزی بخوری

پیتر میگه : نه خوراک و نه خواب و هیچی نمی خوام.

سایلار می پرسه: امروز پیشرفتی کردی؟

و پیتر میگه نه درست مثل دیروز و روزهای قبل تر.

پیتر میدونه هیچی هیچ فرقی نکرده ولی به سایلار میگه : نمی خوام بهم بگی چقدر از این تلاشم گذشته (پیشگیری میکنه از نامید شدنش).

سایلار نگرانه که اولاٌ اون دیگه نمی تونه ضربه بزنه و دوم اینکه پیتر تا چه حدی می تونه دوام بیاره؟

پیتر میگه : تا جایی که جا داشته باشه تلاش می کنم.

سایلار با استفاده از خاطرات قبلی مشترک برادرش با پیتر میگه : این رفتارت مثل قبله که ...

و در این لحظه پیتر "با ناراحتی و خشم" بهش میگه : این افکار مال برادرمه و تو کوچکترین شباهتی بهش نداری.

سایلار میگه : از بابت کشتن برادرت متأسفم و ناراحته از بابت اینکه اون را ازش گرفته.

پیتر میگه : این کلمه (متأسفم) اون را به من برنمی گردونه و هیچی رو عوض نمی کنه.

سایلار با عصبانیت میگه : درسته هیچی را عوض نمی کنه (اون را بر نمی گردونه) و میگه ما برای همیشه در اینجا گیر افتادیم ( اگه توی این فضای ذهنی باشیم)

و دیگه نمی تونم تحملش کنم.

پیتر کپی کتاب ستون های زمین را به سایلار میده و تولد ذهنیش رو تبریک میگه.

بهش میگه : خوشحالم که من رو تحمل کردی، منو دیوونه نگه داشتی.

سایلار میگه : میخوای یه چیز عجیب بشنوی، هربار که اون چیز رو برمی داری، فکر می کنم میخوای من رو با اون تا میخورم بزنی.

پیتر تأییدش میکنه و میگه : چونکه تو همینی هستی که همیشه بودی.

ایکاش می تونستم عذرخواهیت رو قبول کنم، ولی اگه ببخشمت، اونوقت نمی تونم کار درست را باهاش انجام بدم.

سایلار میگه : اگه این عصبانیت را بریزی دور، میترسی برای همیشه از دست بدیش؟

پس تمام مدت اینا را نگه داشته بودی؟

پیتر میگه: احساس میکنم داره کمرنگ میشه ولی ... بعدش که به تو نگاه میکنم و می بینم که اونو میکشی. تو برادرم را از من دور کردی.

سایلار میگه : نمی دونم برای چندسال باهم اینجا بودیم ولی من تغییر کردم.عوض شدم. دیگه به هیچ کسی آسیب نمی زنم.

و این همه مدت تو می ترسیدی که من برم بیرون.

سایلار اینبار در چشم پیتر نگاه میکنه و میگه: من دیگه اون آدم قبل نیستم پیتر، اینو میدونی.

و پیتر تأییدش میکنه و میگه : میدونم نیستی.

و اینجاست که پس از اینهمه ضربه زدن بی اثر،

پس از تأیید پاک شدن سایلار

اولین ضربه اش

اثرش را "برای شکستن این دیوار و رسیدن به فضای آزادی از این جهنم ذهنی" می گذاره.

تا این لحظه سایلار فقط شاهد تلاش پیتر برای شکستن این دیوار بود و اگه پیتر ایمانش را حفظ نمی کرد، کار به اینجا "که همکاری سایلار شروع بشه" نمی کشید. رهایی از شک ها و تردید های موجود در عمق ناخودآگاه هردوی آنها، باعث شد بسمت رهایی از این جهنم ذهنی بروند.

او خسته شد، از غذا خوردن و خوابیدن و هرخواسته دیگری گذشت اگرچه مطمئن نبود که آینده کارش چه خواهد شد، ولی هر ضربه ای که می کوبید سبب خالی شدن خشمهای پنهانیش میشد و بیرون آمدن ناراحتی هایی که در اعماق ناخودآگاهش باقی مانده بود.

اینجاست که هردوباهم با پتک هایشان ضربه می زنند و به نور می رسند.

به رهایی از این جهنم ذهنی.

از درون خود با چشم های بسته (و فکر کردن محض) بیرون می آیند و باچشم های باز به دنیای بیرون "و انجام اعمال صحیح" تغییر وضعیت می دهند.

اونجاست که هرچه هست را همانطورکه هست بطور واحد (مشترک) یکسان می بینند.

در متن بعدی راجع به نکاتی که این قسمت از سریال با تصاویری بسیار جذاب به بینندگانش نشان می دهد صحبت خواهم کرد.

+   منصورهمایونی نژاد ; ٥:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir