به این میگن داستانی کوچک با مفاهیمی بزرگ و عمیق
پیامک زیبایی را دریافت کردم، شاید برای شماهم جالب باشه :
موش در خانه صاحب مزرعه، تله موش دید.
به مرغ، میش و گاوخبرداد.
همه گفتند: تله موش، مشکل توست و به ما ربطی ندارد.
مار در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید.
از مرغ برایش سوپ ساختند.
میش را برای عیادت کنندگان سربریدند.
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند.
دراین مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و
به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر می کرد.
یادمون هست که :
ما انسانیم اما از اعمالمون چه خبر ؟
.............................................
داستان کامل:
موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سرو صدا برای چیست؟
مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بودو بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و گفت:
ایکاش یک غذای حسابی باشد، اما همین که بسته را باز کردندْ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد، چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد.
او به هر کسی که میرسید میگفت توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است.....
مرغ با شنیدن این خبر بالهایش را تکان داد و گفت:
آقای موش برایت متاسفم، از این به بعد باید خیلی مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.
میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سر داد و گفت:
آقای موش من فقط میتوانم دعایت کنم که توی تله موش نیفتی، چون خودت خوب میدانی تله موش به من ربطی ندارد.
مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت به سراغ گاو رفت.
اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت من که تا حالا ندیدم یک گاو توی تله موش بیفتد!
و این را گفت و زیر لب خندهای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام موش نا امید از همه جا به درون سوراخش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد چه میشود.
در نیمه های همان شب صدای به هم خوردن چیزی در خانه پیچید.
زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و بسوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند.
او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا میکرد، موش نبود بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود.
همین که زن به تله موش نزدیک شد مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد.
صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت.
وقتی زنش را در این حال دید او را فوراَ به بیمارستان رساند.
بعد از چند روز حال وی بهتر شد.
اما روزی که به خانه بازگشت هنوز تب داشت.
زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود،گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.
مرد مزرعه دار که خیلی زنش را دوست داشت فورا به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر کردند تب بیمار قطع نشد.
بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد میکردند تا جویای سلامتی او شوند، برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها میگذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر میشد. تا اینکه یک روز صبح، در حالیکه از درد به خود میپیچید از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید.
افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند.
بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد،از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.
حالا موش به تنهائی در مزرعه میگردید و به حیوانات زبان بسته ای فکر میکرد که کاری به تله موش نداشتند.
............................
به شیوه های مختلفی میشه نتایج بسیار زیبا و عمیقی از این داستان گرفت. از دستش ندید :-)
نظرات ()
